مرتضى مطهرى

179

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

قائل به وحدت وجود بوده‌اند . مدرك اين حرف چيست ؟ يكى حرف شيخ اشراق است . شيخ اشراق يك نظريه‌اى در باب نور آورده است نظير آن نظريه‌اى كه اين فلاسفه در باب وجود مىآورند . گفته است نور يك حقيقت واحدى است كه اين حقيقت داراى مراتب است . ملا صدرا و امثال او آمده‌اند نظريهء او را رد كرده‌اند و در عين حال به نوعى هم توجيه كرده‌اند . شيخ اشراق با كمال صراحت مىگويد وجود امرى است اعتبارى و همو كه مىگويد وجود امرى است اعتبارى ، آمده است براى نور حقيقتى قائل شده است صاحب مراتب و معتقد شده است كه نور حسى يك مرتبه از مراتب حقيقت نور است . پس مقصود او از نور نمىتواند وجود باشد زيرا اگر مقصود او از نور همين حقيقت وجود بود اين قدر پافشارى نمىكرد در اينكه وجود امرى است اعتبارى . پس او قائل به نوعى وحدت حقيقت هست ولى او نرسيده است به اين مطلب كه آن حقيقت واحدى كه در عالم هست همان حقيقت وجود است . به نوعى وحدت حقيقت قائل بوده است ، ولى آن حقيقتى كه به وحدت او قائل است نور است . صدر المتألهين مىگويد هر چه كه تو براى نور مىگويى از شؤون وجود است نه از شؤون نور . اساسا خود نوريت از شؤون وجود است « 1 » .

--> ( 1 ) . - آيا از باب تمثيل نبوده است كه وجود را به نور تمثيل و تشبيه كند ؟ استاد : نه ، اگر از باب تمثيل بود كه در باب وجود لااقل مطلب را مىگفت . - چرا اصلا بحث نور را خوب پيش كشيده است ؟ اين هم واقعا يك مسأله‌اى است . استاد : بحث نور را خوب پيش كشيده است و خوب توجيه كرده‌اند . كه او به يكى از شؤون وجود رسيده است كه همان مسألهء ظهور است يعنى درك كرده است كه در عالم حقيقتى هست كه او به ذات خود ظاهر است و ظاهر كنندهء اشياء ديگر است . منتها ما خيال مىكنيم كه آن حقيقتى كه به ذات خود ظاهر است و ظاهر كنندهء چيزهاى ديگر است همين نور حسى است و الّا اصل حقيقت نور يك مقياس اعم و يك معناى وسيعترى دارد كه اين نور حسى يك مرتبه از مراتب اوست . آن وقت آمده آن را تقسيم كرده است به عقول و نور باهر و نور قاهر و نور الانوار و اين جور حرفها . البته اينكه او به كلمهء نور چسبيده است ممكن است ريشه‌اش همان فكر نور و ظلمت كه در ايران باستان بوده است باشد ، ولى او ظلمت به آن معنا را از عالم هستى خارج كرده يا آمده ظلمت را تطبيق كرده است به اجسام . البته او اجسام را نور مىداند ولى مىگويد نور [ قاهر ] ، زيرا نمىخواهد اجسام را عدم مطلق بداند ، بلكه آنها را نور مىداند . - اين جور نيست كه بگويد « وجود » نور است و « ماهيات » ظلمت ؟